تبليغاتX
می خواهم بگویمت

می خواهم بگویمت

آرزو نکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی

پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن سو دست هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گل ترد انداخته بودم که پا بر جا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ وتاب می خورد. در اعماق پرتگاه، آب سرد جویبار قزل آلا خروشان می گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعب العبور راه گم نمی کرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار می کشیدم، به ناچار می بایست انتظار می کشیدم. هیچ پلی نمی تواند بی آن که فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد. یک بار حدود شامگاه - نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمی دانم -، اندیشه هایم پیوسته در هم و آشفته بود و دایره وار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیره تر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گام های مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. - ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بی حفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بی آن که خود دریابد، ضعف و دودلی را از گام هایش دور کن، واگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرت کن. مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پر پشتم فرو برد و در حالی که احتمالا به این سو و آن سو چشم می گرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد - در خیال خود می دیدم که از کوه و دره گذشته است که - ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشت زده به خود آمدم، بی خبر از همه جا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رویا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسه گر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. - پل سر می گرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگ های تیزی که همیشه آرام و بی آزار از درون آب جاری چشم به من می دوختند، تنم را پاره کردند.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت15:46توسط نسترن | |

جمعه های بیقراروچشم های منتظر .روزهای غمگین نیامدن وغروب

های دلگیر همچو شب های بی وصال .چندین جمعه به انتظارت

نشسته ام تا عطر وجودت مرا مست کند.جاده های نیامدنت چه

طولانی شده است آقایم.وچه مجنون میشوم هنگامه ی بوسه زدن به

خاک پایت.بوته های نسترن پژمردند وتو نیامدی . حاصل انتظار

هایم را هنگامه ی آمدنت به من عطا کن.رهگذر این دنیای

فانی ام ومسافر خسته ای که بی مقصد راه دنیا را طی می

کند .واین انتظار توست که مرا زنده نگه داشته است.بیا

آقایم که چشمانم منتظر به راه توست 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت19:36توسط نسترن | |

اگر شما جای من بودین چکار میکردین؟

بزارین قضیه رو واضح تر بیان کنم چند ماه پیش داستان کوتاهم رو فرستادم جشنواره ی خوارزمی

چند هفته ی پیش متوجه شدم داستان بنده از صافی استانی گذشته و به مرحله ی کشوری رسیده .

دیروز باهام تماس گرفتند که از طرف سازمان آموزش و پرورش می خواهیم بریم تهران دانشگاه شهید

رجایی برای دفاییه از طرح هامون بعد از کلی دنگ و فنگ وصبح زود ساعت شش و نیم از خواب ناز بلند

شدن و این همه راه تا سازمان کوبیدن و رفتن واز راه تهران که کلی هم طولانی گذشتن . اونم با ماشین

ون که با هر گذشتنش از رو ی دست اندازها استخونهای بدن رو خورد میکرد.وتحمل چند ساعت پشت در

اتاق داوری ایستادن البته میتونید از اضطراب ودلهره وترس از اساتید و داوران  فاکتور بگیرین.نوبت به بنده

که رسید آقای استاد بعد از کلی تعریف از داستانم با لبخندی ملیح به من میگن خانم ساجدی طرحتون 

عالیه اما باید خدمتتون عرض کنم شما باید یک مجموعه داستان برای جشنواره می فرستادین ویک

داستان خیلی کمه .بعد از این که من گفتم تا این حد به بنده اطلاع رسانی نشده بوده وبه من گفتن

فقط یک داستان کوتاه بفرستم خانم استادی که اونجا حضور داشتن گفتن میتونین شکایت کنین.که

البته دیگه کار از کار گذشته گرچه خوبه باز به نقطه ی کشوری رسید این داستان کوتاه من.

فقط نمیدونم طرف حساب من این وسط کیه؟

ولی از جو جشنواره خوارزمی خیلی خوشم اومد ان شاالله سال دیگه با دست پر شرکت میکنم

گرچه خانم استادگفتن ما نمیزاریم حقتون پایمال بشه وامتیازتون رو بهتون میدیم ودر آخر هم بهم گفتن

میتونم یک نویسنده ی خوب بشم.که خودش جایه خوشحال داره.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت17:29توسط نسترن | |

چه عاشقانه زیر رویای خیس باران برگ های زخم خورده ی پاییز را که بیتابانه دست و پا میزدند له میکردی

عاشقانه تر از نگاه بی تاب ورنگ پریده ی صبح

ولبخند سرخ خورشید را به تمسخر گرفتی تو

تو  تویی که قطره های باران زیر اشک هایت جان گرفتند

وبالیدند به گرمای قطره های ریز چشمانت

واین بار تو بگو نگفته هایت را

سکوت همیشه حرف نیست

توبگو راز تپش های قلب بی قرارت را

ای عشق ای زیبا ای ترانه

راز شکفتن گلبرگ های انتظار را تو بگو

وچراهای ذهن مغشوشم را تو پاسخ باش

ای رویای من بدان دل آسمان زیر اشک های من شکست

گریست ومیگرید

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت0:50توسط نسترن | |

میان لحظه های نبض اشکم تو تسلایی بخوان باران

تومرهم میزنی زخم سکوتم را چو رویایی بخوان باران

شب بارید نی خنجربه شعرمنزدی بی من  سفر کردی

کنون با آمدن چون قصه  غوغایی بخوان باران

به آیینه چوزنگ بی کسی افتد هراسم نیست

توصیقل می دهی غم را چو می آیی بخوان باران

نجیب رازدارشوکتی در کوچه های دل نمیدانی

تو باسازت انیس خوب شب هایی بخوان باران

شب دیدار ماهم رقص اختر ها تماشاییست

چراغان می کنی چشم مرا با نورزیبایی بخوان باران

تبسم می کنی تو باشمیم آرزوهایم به صبح و شام

تبسم های تو چون نوشدارونزد شیدایی بخوان باران

توبامن من شدی .من من شدم باتو نگارمن

طنین لحظه هایی وصل دلهایی بخوان باران

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:53توسط نسترن | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

قربون همه تون دعاهاتون گرفته دارم ازذوق خفه میشم

باور نمیکنم

دانشگاه برای انتخاب رشته مجاز شدم.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت12:17توسط نسترن | |

مامانم فردا میره کربلا

منم باید برم خونه ی خواهرم

راااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااستی جواب کنکورو دوشنبه میدن تورو خدابرام دعا کنین

 

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت0:58توسط نسترن | |

باز هم مزاحمت شدم دخترک

می خواهم بگویمت

دوستش داشتم به اندازه ی بی اندازه ها

نگو نگفته بودم که به او عادت کرده ام

گفتمت دنیایش با دنیای من یکیست

نگفتمت؟

گفتمت جداییش را تحمل نتوانم

اما او آسان رفت

به آسانی له کردن برگ زرد خزان دیده ای زیر پایش

وشاید هم سخت

نمی دانم

نمی خواهم بدانم

دانستن برای من نیست

می خواهم رها شوم ازاین دنیای..................

وشاید هم رها شده ام

وباز هم نمی دانم

راستی دخترک به او نگویی که با رفتنش مرا شکست

گونه هایم را تر کردو

غرورم را له

نمی خواهم برنجانمش

نمی خواهم بداند ............

بگذریم

از همه چیزو همه کس بگذریم

گذشتن مال من است همیشه

ولی بگویش این رسمش نبود

ببخش دخترک زیاد حرف زدم برایت

می دانم دیوانه ات کرده ام با حرف هایم

وباز هم خودت دخترک

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت17:24توسط نسترن | |

 

 

الو سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که اشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
 خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمیرسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟
خوب و واضح و رساست
اگر اجازه میدهید برایتان درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان تا به سوی خود تاسبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ میزنم
دوباره تا خدا خداست
دوباره تا خدا خداست

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت15:19توسط نسترن | |

گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام

  با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام

 

 گر به  ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین

 باز  هم مشتاق  روی دلکش جانا نه ام

 

  از در  میخانه ات  ای شاهد  خوبان مران

 با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام

 

 پرده  بردار  از رخ زیبا  که مشتاق  تو ام

 آن  رخ  زیبا  ندیده  ،واله   ودیوانه ام

     

 پادشاه  جودی و ما  بنده در گاه  تو

 منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام

 

  در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی

  باز  هم در   جستجوی  گوهر  دردانه ام

 

 همچون من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن

  لیک  با الطاف  غیر  از تو،  شها! بیگانه ام

 

  چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام

  ور  نه  آن گردم  که افشان در دل ویرانه ام

 

 انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟

  آفتا با!   بهر  دیدار  رخت  پروانه ام

 

 واله و«شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام

 یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت11:26توسط نسترن | |

ورسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست سرباز خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت18:34توسط نسترن | |

پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها  دل خموشی ها  ثانیه ها  دقیقه ها 

حتی اگر تعدادشان به دوبرابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم  ما زنده ایم  چون می خوابیم

ورستگارو سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان پانشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

وشقایق ها پیام آوران آیه ها ی سرخ عطر و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

وفکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها

بانگ خروس را برمی داشتند

وهمین طور ریگ ها

وماه

ومنظومه ها

ما نیز باید دوست بداریم..............آری باید

زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

واقعا حرف دل نسترن

بله ماخوشبختیم چون زنده ایم و  خدایی داریم به وسعت قلب هایه مهربان پدرا ن و مادرانمان

یه خواهش کوچیک دارم حرف هایی رو که اون پایین زدم رو  حذف نمیکنم ولی فراموشش کنین 

میدونین واقعا شرمنده ی خدام چون خیلی چیزارو بهم بخشیده ولی من......... 

خواستم بگم من تنهام چون خودم تنهایی رو دوست دارم واین تقصیر هیچکس نیست

شاید باورتون نشه ولی این اولین باری بود که صدام در  اومدو سفره ی دلم و باز کردم ولی حالا پشیمونم

پشیمون و.......................

یادمون نره باید به زندگی لبخند بزنیم تا بهمون بخنده

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت13:18توسط نسترن | |

مانند شب تاب ساکت و تنهایی

وخطی از ستاره و پرواز در چشم های توست

گفتی:سکوت را نمی توان دید

گفتی :سکوت هم شنیدنی  ست

چشمم به وسعت یلدا

سکوت دشت لحظه ها رادیده  ست

بیا تا حنجره ی روز را

در گلوگاه شب بگذاریم

با هم حرف بزنیم

بیا    سکوت هم شکستنی  ست.

 

 

دو کلام از خودم

( تنهایی تنها ترین واژه ایست که در لغت نامه ی لحظه هایم موجود است.تنها واژه ایست که به چشمانم آشنا می آید .)

امروز خیلی دلم گرفته تو این اتاق سوت و کور نشستم و دارم صدای تیک تاک ساعت بالای سرمو گوش میدم

یه چیزی درونم داره فریاد میزنه (نسترن فقط خودتی و بس )از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی وقته تو خودم گم شدم .اونایی که دوستشون داشتم و یه جورایی سنگ صبورم بودن خیلی وقته تنهام گذاشتن.

شاید به قول خیلی بزرگترا این حرفا به دهن یه دختر هجده ساله که شاید دهنش هنوز بوی شیر میده زیادی باشه.شاید درست نباشه که بگم به بی معرفتیه خیلی ها پی بردم .

اونایی که باهام حرف میزنن یا یه جورایی بهم نزدیکن میگن دختر مغروری هستم البته خودمم قبول دارم ولی از حق نگذریم یه خورده احساسم ته این دل وامونده ی من پیدا میشه .

امروز هر کاری کردم دو کلام رو یه برگه ی سفید بنویسم نشد که نشد .دلم خیلی پره از این دنیایه پست و تهی  از آدمای دورو برم 

الان که دارم مینویسم گونه هام خیسه  حالا دیگه کاملا به این نتیجه رسیدم که جز خدا هیچ کس و ندارم .شاید زیادی دارم تند میره شاید اون چیزایی که تو دلم میگذره رو نباید جایی جار بزنم .

ولی من که یه عمره سنگ صبور بودم حالا هیچ کس و ندارم تا دو کلام باهاش حرف بزنم بزار بی خیال این دنیا بشم و بگم بابا منم درد دارم منم تنهام .

این نسترنی که سنگ صبور خیلی هاتون بوده حالا خودش پر شده  .نمیگم چیزی کم دارم نمیگم دردم درد نونه     نه دردم درده بی کسیه این روزا بابام که تنها پناهم بوده انقدر سرش شلوغه که نمی تونم دو کلام باهاش حرف بزنم  مامان سرش شلوغه  من موندم و خودم

حتی خاله هم دیگه نیست تا باهاش حرف بزنم و...........................

اصلا به درک نسترنم تنها باشه مگه چی از دنیا کم میشه خدایا خودتو عشقه و صفاتو بازم شکرت که خودت بالایه سرمی

نسترنی که تا حالا صداش درنیومده بود حالا کاسه ی صبرش لبریز شده

 نمیدونم شاید فردا نظرم نسبت به این دنیایه کوفتی عوض شه خدا رو چه دیدی.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت18:51توسط نسترن | |

سلام................

بعد از یک ماه و اندی دارم تو این کلبه ی تنهاییم نفس میکشم دوست دارم به خودم

بگم "عمیق تر نفس بکش لعنتی بلا زده چقدر نوار قلب تو شبیه خط ممتده"

چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود.به تنگی تنگ بلوری که یه ماهی قرمز  توش 

اسیره.دوست دارم به اندازه ی روزایی که ننوشتم ورق های سفید و خط خطی کنم 

تا یه چرت و پرت هایی تو قالب دلنوشته رو رو صفحه ی سیاه این وب تایپ کنم دلم

واسه دوستام تنگ شده بود به تنگی طناب داری که جلوی نفس کشیدن یه آدم

شاید بی گناه رو میگیره .شاید حرف هایی که می خوام بزنم شبیه حرفهای 

دیوونه یتو کتاب زنده به گور صادق باشه  پس بهتره نزنم چون آخرش مجبور میشم

بگم "من از خودم واز همه ی  خواننده های این مزخرفات بیزارم"اما این طور نیست

اووووووووووووووووووووووووه چقدر چرت گفتم همه اش اثرات کنکوره زهر ماریه

مخلص کلام اینکه

یا نور

عشق هرجا که قدم گذارد زیرو رو میکند آن چنان که با یک تجلی بر کوه آن را به رقص

آورد اکنون که به حکم

                               وهو معکم اینما کنتم

معشوق همه جا هست وبه هر دلی قدم مینهد سخت تر از آن کوه سنگی نباشیم

نباشیم که

               جسم خاک ازعشق بر افلاک شد

                                                          کوه در رقص آمدو چالاک شد

ودو کلام حرف حساب

به غبار خاک پای  تو ای عزیز ترین

                                                     که بی تو در صحرای دنیا سر گردانیم

گر نیایی حقیر میمیرم

                                                                                                      

(رقص کوه مثنوی درمانی)

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:26توسط نسترن | |

سلام

اولاخواستم به دوست عزیزم نداتسلیت بگم امیدوارم روح پاک پدربزرگش موردرحمت

خداوندمتعال قراربگیره.

وبعدبایدبگم باتوجه به فرارسیدن امتحانات پایان ترم ونزدیکی کنکورفعلاازاپ کردن

معذورم.

بنده رفتم (یه مدتی)بایدازدوستان عزیزم که اسم قشنگ خودشون ووبشون در لیست

پیوندهای وبم مشهوده تشکرکنم   تواین مدت تنهام نذاشتین اگرجملات توهین امیزی

توکامنتهاباعث آزارتون شدمن به عنوان مدیروب ازتک تکتون عذرمیخوام.

دعاکنیدکنکورقبول شم دلتون پاکه خدادلهای پاک رودوست داره وبی جواب نمیذاره

اگه میشه لطف کنین واسه قبولیم یه صلوات بفرستین مرسی

فعلاخداحافظ تایه سلام دیگه

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت19:42توسط نسترن | |

1-واین است((زندگی)):((شب))چونان غمنامه ای ان رابرصفحه ی سرنوشت به نمایش میگذارد

((روز))ان راهمچون سرودی سرمیدهد

وسرانجام((ابدیت))چونان جواهری نگاه میداردش.

2-درارامش باانگشتان لطیف خود

به شیشه پنجره هامیکوبم

که صدای ان

ترنمی است که فقط جان های لطیف ان رامیشنوند

3-ای خدای من ای ارزوی من وانجام من -من دیروزتوام وتوامروزمنی.

من ریشه ی تودرزمین وتوگل من دراسمانی.

ومادرنگاه گرم خورشیدرشدخواهیم   کرد.

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت0:14توسط نسترن | |

((خانه ی دوست کجاست؟))درفلق بودکه پرسیدسوار

آسمان مکثی کرد

رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن هابخشید

وبه انگشت نشان دادسپیداری وگفت:

((نرسیده به درخت کوچه باغی است که ازخواب خداسبزتراست

ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تاته آن کوچه که ازپشت بلوغ سربه بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دوقدم مانده به گل

پای فواره ی جاویداساطیرزمین می مانی

وتوراترسی شفاف فرامی گیرد

درصمیمت سیال فضاخش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته ازکاج بلندی بالا جوجه برداردازلانه ی نور

وازاومی پرسی

خانه دوست کجاست))

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت9:49توسط نسترن | |

چه می گویی سهراب؟

واژه ای درقفس  است ؟

این منم که درقفس واژه ای به نام تنهایی اسیرم.

منم که تنهایی ام رنگ تیره ی شب به خودگرفته به دورازستاره.

وساحل پرغروب قلبم زیرضربات امواج دریای خروشان این واژه شکسته است.

تمام شعرهایم رابه سلطه گرفته است.وحتی نفیربی صدای مراکه درگلومانده است 

نمی شنود.

وای خدای من این قفس هرلحظه تنگ ترمی شود.نفسم به شمارش افتاده است.

دوست میدارم که درهای این قفس لحظه ای گشوده شودومن دراسمان تمام واژه ها

پروازکنم.گرچه میدانم  ومیدانم که  بازهم تمام ان واژه هامرارهامیکنند.واین همان 

واژه ی تنهایی است که بازهم مرادراغوش میکشدونمی دانم ایادرست میگویم

ولی میگویم که تنهایی به خاطرباوفایی هایت دوستت دارم.

 

 

  

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت17:11توسط نسترن | |

تو به من خندیدی
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم.
باغبان ازپی من تند دويد

سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد ازارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...؟!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت20:49توسط نسترن | |

تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت0:34توسط نسترن | |

 اشعارزیباوحریرگونه ای که می خوانیدازشاعری شخیص وعزیزاست که ازضمیرپاکش حرفهایی می تراودکه درجان ودل هرانسانی رسوخ می کندوهمچوطلسمی

هرانسانی رابه جادوی عشق دچارمی کند .باشدکه شاهدخواندن ناگفته های بیشتری ازاین بزرگ باشیم تاجوابی باشد دربرابراشعاربندتنبانی ازکسانی که لقب

شاعربه خودمی دهنداما......

دل یاریمان گرنکندحال خراب است

جاه ودل ودیده همگی غفلت وخواب است

همراهی ماگرنکندیارجفاکار

سودای دل ماهمگی نقش برآب است

ماسربه بیابان ننهیم ازغم وهجران

آن راکه بدیدیم همه ازدورسراب است

تقدیرهمین بودکه اینگونه بسازیم

جزاین چه بگویم که همه خواب وخیال است

درعاقبت کاربه سرانجام بیندیش

منزل نرودبارکج ازکرده که خام است

گرطالب آنی که رسی ساحل ایمن

امیدبدوبندکه چون موج سواراست

چون ذکرالهی کنی ارام شوددل

ارامش روح ودل وجان دریدان است

سیناتومکن پیروی ازنفس هوس ران

دل رابه چه خوش کرده ای ؟انجاکه حرام است

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت14:2توسط نسترن | |

یک مدتی نیستم

به همین خاطرسال جدیدرو پیشا پیش به همه ی دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم

امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین

بهترین ها رو براتون آرزو میکنم

فراموشم نکنین

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت10:19توسط نسترن | |

خطاب به بعضی ها:

این جا وبلاگه نه میدون جنگ

هر اندازه بنده اغماض میکنم وحرفی نمیزنم

بی نزاکتی وآتش مزاج بودن بعضی ها بیش تر میشه و هر روز بیشتر وفرا تر با تعریض سخن میگن

اگر وبلاگ من مشکلی داره وبا دیدنش تفکراتتون متشنج میشه

می تونین دیگه زحمت نکشین و پا در این مکان نزارین

نکنه من دعوت نامه برای کسی فرستادم و خبر ندارم؟

البته سوای از دوستانم که لطف میکنن ومحترمانه انتقاد ها و پیشنهاد هاشون رو ارائه میدن

بعضی ها متوجه شدن؟ (رضا۱)

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت13:42توسط نسترن | |

یک شب بیا با من ببین تنهایی ام را

در کوچه های بسته ره پیمایی ام را

در گوش من پیچیده آواز چکاوک

بگذار تا افزون کنم شیدایی ام را

صد بار من گفتم تو را طاقت ندارم

تا سر بگیرم قصه های واهی ام را

ار قایل دل های زار و خسته اینک

خنجرفرو کن این دل هر جایی ام را

آوازه ی رسوایی ام پیچیده در شهر

تا شیخ خود بین بنگرد رسوایی ام را

آری نگارم دوست می دارم بخوانی

زان شعر های ساده ی رو یایی ام را

فریاد من زخمی بود هر لحظه بشنو

موسیقی زیبای شعر آرایی ام را

(علی شفایی)

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت10:59توسط نسترن | |

محتویات این پست به خاطر در خواست

خاله ی عزیزم  حذف شد

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت14:38توسط نسترن | |